تبليغاتX
شکوه پایداری

شکوه پایداری

افتاب بی غروب

 
 
 
 
         یک خبر ورزشی
 
 
 
 
با سلام خدمت شما بازدید کننده محترم .حضور سبزتان را گرامی می داریم.این قطعه ادبی را از یک مجله خوندم حیفم امد که برای شما ننویسم .امیدوارم شما نیز از خواندن  ان لذت ببرید.


ای افتاب بی غروب اگر دستم الوده به نیرنگ روزگار است، اما از ته قلبم برای تو ای پاک ترین نجات دهنده ی بشریت ، می نویسم . وقتی به زمینیان می نگرم و دلم از زمین می گیرد ، به اسمان پناه می برم و در انجا با چشمان پر از التماس دنبال مردمی از جنس اسمان می گردم . سه شنبه ها ایمانم در کنار درختان باغ خدا با اب چشمه التماس ، وضو می گیرم و رو به قبله ی دوازدهم عشق ، بر سجاده انتظار می نشینم. دلم دو رکعت نماز استغاثه می خواهد . ای کاش باغبان می امد و خوشه های انتظارم را زودتر می چید .تو مظلومیت حسین (ع) را در خود نهان داری. تو از تبار انهایی ، تبار پاک نیکان ، تو می ایی و احساس شیرین ارامش را زنده می کنی . تو می ایی و با خود مهر و زیبایی ها را می اوری. نور عشق تو به وجودمان درخشش و روشنی می دهد .

به امید ظهورت ای سر سبز ترین بهار هستی  

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم خرداد 1389ساعت 12:31  توسط ابراهیم ایلخانی  | 

دردلی به جاه

اعوذ با الله من الشیطان الرجیم

 

 بسم الله الرحمن الرحیم

 

  

زهرا!

تازه ترین اتفاقی بود که در عالم افتاد...و هیچوقت نیست که این اتفاق باز هم تازه نباشد...

زهرا!

حرف تازه خدا بود *انا اعطیناک الکوثر*

نگاهی نو به سراپای هستی!

ارتباط خاک با خدا، مادر شهود و شهادت...

بانوی محراب، بانوی اعتراض، بانوی حماسه، بانوی بسیج بنی هاشم

بانوی شهادت!

پیش از زهرا

هیچ زنی را ندیده بودند که مادر خود را پدر باشد..

پیش از زهرا

شهادت این همه تازگی نداشت، او که آمد جانی تازه گرفت...

قبلاً کلمه ای بود و بعد معنی شد...

 شهادت

در خانه زهرا حیثیت پیدا کرد، بزرگ شد و انتشار یافت..زهرا تنها زنی بود که در تمامی عمر همه آنهایی

را که در زیر سقف خانه کوچک خویش تر و خشک میکرد قرار بود یا شهید شوند و یا اسیر...

و او به روشنی این همه را می دانست

مادرانه شهادت را بزرگ میکرد..آگاهانه شهادت را شیر میداد...

به غنچه هایی آب میداد که قرار بود آتش بگیرند...

کوزه آب را می شناخت...ار جغرافیای قتلگاه خبر داشت...کربلا را بر دامان می نشاند...برای عاشورا

لالایی می خواند...گیسوان اسارت را شانه میزد...حکایت چاه و محراب خون را میدانست...

با این همه اهل شکایت نبود...

اگر هم می گفت....

درد می گفت که درمان هم بشنود.....

نه از در سوخته می‌گویم و نه از میخ آهنین
نه از كوچه‌های بنی‌هاشم و نه از دستان بسته علی
نه از سكوت مردم بی‌سپاس و نه از چاه غصه‌های مولا
تنها از رشادتش می گویم كه تنها یاور علی شد و اول حامی ولایت
از تو بی‌بی جان

هیچ دانی دختر خیر البشر از چه جای حیدر امد پشت در
دید مولایش علی تنها شده خانه اش محشور دشمنها شده
در دفاع شوهرش مردی ندید بین آن نامردها مردی ندید
گفت باید پیش امواج خطر یار بهر یار خودگردد سپر
منكه تنها دختر پیغمبرم پشت این در پیش مرگ حیدرم
دست خود شستم ز جان خویشتن ای مغیره هر چه میخواهی بزن

كه یارب رسالت رسول را این پاداش نبود
بیا تا كی نهادی سر به صحرا یا اباصالح به تاب ای آفتاب عالم ارا یا ابا صالح
صدای غربت مولا ز چاه كوفه می‌آید علی تنهاست ای تنهای تنها یا اباصالح
بیا ای وارث حیدر كه زخم سینه زهرا به شمشیر تو می‌گردد مداوا یا اباصالح
در و دیوار بیت وحی گوید با تو پیوسته كه اینجا مادرت افتاده ازپا یا ابا صالح
میان دشمنان نقش زمین شد مادرت زهرا بگو آن دم چه حالی داشت مولا یا ابا صالح
چرامخفیست قبر فاطمه در شهر پیغمبر بیا پرده از این راز بگشا یا اباصالح

 

 التماس دعا

 خدا نگهدار

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم خرداد 1389ساعت 11:31  توسط ابراهیم ایلخانی  | 

صــــداي پاي مهتاب

صــــداي پاي مهتاب

تو کـوچه ها ميپيچه

شبهاي بي تو بودن

ســـرابه هيچ هيچه

من از نگاه پاکـــــت

به آسمون رسـيدم

از لب هــــر فرشته

اسم تــو رو شنيدم

ديدم که اسم پاکت

رمــــز... در بهـشته

خـدا تــــوي دل من

اســم تو رو نــوشته

به حـــرمت نگــاهت

 دل از هــمه  بـريدم

تو آســـــمون هفتم

به عشق تو رسيدم


 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اسفند 1388ساعت 10:41  توسط ابراهیم ایلخانی  | 

قربان نزدیک است!

قربان نزدیک است

شوق دیدار قرار از دل ِ بیمار  زدست
هی به تن ، حال ِ دل ِ زار نبینی چه نشست
گفتمش خیز به پا موسم ِ حج ، چون دگران
خانه را سیر تماشا ، دلِ معشوقه پرست
تن سبک سر ، من و این راه چه دشوار و دراز
کی بلد هیچ مناسک که به دستور شده ست
دل شتابان ، ز چه دشوار مبادا به هراس
پیچ و خم نیست ، چه هموار نه بالاش نه پست
اول ِ کار به نیّت ، که من اش خوب و روان
داند او حرف و سخن های من از روز الست
رختِ احرام چه خوب است تن آلوده چرا
هر چه پیرایه رها ، خویشتن از بوده و هست
لب به لبیک عجب حال و هوا از سر لطف
وقت رقص آمده میدان به سماعست ،به مست
این مقامی که نمازش به تو فرموده بجا
جای پا جای خلیل است که بت هاش شکست
هفت اگر سعی به هفتاد مبادا نرسی
نا امید از چه ، به امید کمر باید بست
وقت ِ قربانی و تقصیر ، من از سینه برون
غرقه در خون ، تو به تیغ از سر پیمان نه گسست
بی نشان با دل خود خنده زنان گفت که هی !
دل اگر این ، ز تو صد بار دلم خسته و خست
اردکان شب عید قربان

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 10:37  توسط ابراهیم ایلخانی  | 

دنیای موبایل

برای دیدن جدیدترین های دنیای موبایل روی عکس کلیک کنید

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 15:12  توسط ابراهیم ایلخانی  |